.

.

.

بگذاریم مهربانی چتر خود را باز کند

                         بر روی این خاک ...

                         بر روی این خانه ...

                         بر روی این  دل  ...

 

بگذاریم سفره هایمان گسترده باشد

                   به وسعت این خاک ...

                                این  خانه ...

                                      و

                                دلهایمان ...

 

بگذاریم خنده هایمان بلند باشد 

                  به بلندای ایمانمان ...

                             به انسانها ... 

                                  به دلها ... 

بگذاریم باش قدر شناس ...

                        مهربان به هم ...

                         و

                                  ایرانی ... 

 

و مهربانی را در شادی یک نسل که دل خوش کرده اند

                                                     به مهربانی ما...

                                                                       پیدا کنیم 

 

بگذاریم سر فراز باشیم 

    به قد یک تکه ی نان ... 

                             که برکت است

                                     و

                                         با همدلیهایمان

                                                 با پذیرش هم ...

                                                             برکتش افزون می شود .

                                                                                            .

                                                                                            .

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ توسط sarazita_jn


کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٥ توسط sarazita_jn

 

 

یادمان باشد عشق گمشده ایست که قرنهاست بدنبال فرهاد کوه شکن میگردد
چشمان شیرین روزگار بدنبال تیشه ایست که فرهاد بخاطر او بدست گیرد

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۸ توسط sarazita_jn

بعضی وقتا... فکر میکنم که

این دنیا خیلی قشنگه

با وجود تمام سختیهاش 

با وجود تمام اذیت و آزاراش

............................................

جالبه که همه ی بدیها زودگذرن

همه ی خوبیها جاودان

و اینطوریه که میشه صاف و ساده زندگی کرد....


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٧ توسط sarazita_jn

چگونه می توان در این دنیای عجیب ساکت بود.

چگونه توانم نگریست.

اندیشه ام از دنیا پر است 

پر ز ناگواری و درد

پر ز نادانی و جهل

پر ز دوست نمایانی به نام دوست.

دوست که هرچه میکشم از اوست !!!!!!

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۸٩/۳/۳۱ توسط sarazita_jn

همیشه از اینکه یک دوست رو برنجونیم واهمه داریم.... ولی هیچ وقت واقعا در پی درست برخورد کردن و استفاده از جملات زیبا نیستیم...

برای بالا برن خودمون به هر کاری دست می زنیم...

میخوایم بگیم با شعوریم...به شعور دیگران توهین می کنیم...

میخوایم بگیم دانا هستیم... دوستانمون رو نادان جلوه میدیم...

آخه چرا؟


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۸٩/۳/۳۱ توسط sarazita_jn

بارها با خود عهد بسته ام... بارها با خود گفته ام بار دگر نخواهد توانست مرا رنج دهد دیگری...

دریغ و صد دریغ از این بخت بدم... کز دل و دلدادگی رنجها کشیده ام...

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢ توسط sarazita_jn

.

.

بعضی وقتا... فکر میکنم که ما آدما آفریده شدیم تا دل همدیگه رو بشکنیم...

شاید نمیدونیم... شاید نمیتونیم درک کنیم تا چه حد اطرافیانمون رو ناراحت میکنیم... شاید اونقدر مشغول به گذرودن زندگی هستیم که نمیدونیم کارامون باعث میشن که اطرافیانمون بدجور بشکنن و این شکستن طوری باشه که.... دیگه به سختی درمون بشه...

ای کاش من و ما و تو .... میتونستیم صدای شکستن قلب و روح اطرافیانمون رو بشنویم...

.

.


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱ توسط sarazita_jn

 



دلکم بازم گرفته...

دلکم یادش میاد روزای کودکیشو...

روزای رهاییشو...

روزایی که تنها دغدغش خاله بازی بود و خوب نقش بازی کردن به عنوان مادر خونواده و خانم خونه...

بدون اینکه فکز کنه... که سخته اگه واقعی بشه...

 

دلکم... غصه نخور... 

دلکم... صبور باش...

دلکم... همه چیز درست میشه... 

دلک کوچک و نا آرومم... میدونم سخته...اما... تو باید دووم بیاری...

 

نشکنی یه وقت؟

که اگه بشکنی... دنیا هم به همدردی باهات شروع میکنه به شکستن...

اونوقته که... 

اونایی که ندونسته شکستنت رو تماشا میکردن و نمیدونستن چی داره به سرت میاد... درد دار میشن و تو همونا رو دوست داری...

نمیخوای دردشونو ببینی... 

پس....

قوی باش...

:)

 



 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٦ توسط sarazita_jn

از خونه دورم...

تازه میفهمم که چه موجودات با ارزشی هستن مادر و پدرم...

دوست داشتنشون یه جور خاصیه...

دلم براشون تنگه... برای دل نازکیاشون... برای به فکر بودناشون...

حتی وقتی اذیت میشدم... اون وقتا نمیفهمیدم که اونا دوستم دارن و این دوست داشتنشون بدون منته و واقعا زندگیم براشون مهمه...................


دلم تنگه براشون...برای توجه کردناشون... که هیچ وقت نمیفهمیدم یعنی چی؟



 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/٢٤ توسط sarazita_jn


چقدر خوب میشد که ماها میتونستیم واقعا از خودخواهی بگذریم در عشق...

البته که خاصیت عشق اینه...

ولی خوب...

بدم نیست استقلال هر آدمی حفظ بشه در کنار یارش...


باید کمی تأمل کرد در سخنان زنده یاد نادر ابراهیمی

 

 


naderva2.jpg

 

هم سفر

 

در این راه طولانی که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد

بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند

 

خواهش می کنم !  مخواه که یکی شویم ،  مطلقا یکی

مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

 

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

یک ساز را،  یک کتاب را،  یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه  نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان یکی باشد،  سلیقه مان یکی  و رویاهامان یکی

 

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست

و شبیه شدن دال بر کمال نیست  بل  دلیل توقف است

 

عزیز من

دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی  رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ،   حجاب برفی قله ی علم کوه ،  رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق

یکی کافیست

 

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست

 

من از عشق زمینی حرف می زنم که  ارزش آن در "حضور" است

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری

 

عزیز من

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد

بگذار درعین وحدت مستقل باشیم

بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید

بگذار صبورانه و مهرمندانه  درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم

اما نخواهیم  که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا  واحدی برساند

بحث، باید ما را به  ادراک متقابل برساند نه فنای  متقابل

 

اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست

سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست

 

بیا بحث کنیم

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم

بیا کلنجار برویم

اما  سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها،  تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی،  شور و حال و زندگی می بخشد

نه  پژمردگی و افسردگی و مرگ ،.......... حفظ  کنیم

 

من و تو حق داریم در برابر هم  قد علم کنیم

و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم

 

عزیز من ! بیا متفاوت باشیم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/۱٢ توسط sarazita_jn

سکوت

سکوت

و باز هم سکوت....

واقعا چیزی آرامش بخش تر از سکوت وجود داره؟

من که فکر میکنم سکوت..همیشه بهترین راه برای آرامش داشتنه...

اگر همه ی ما آدمای دنیا... کمتر حرف میزدیم ... واقعا عالی میشد...متفکر

بعضی وقتا... از دنیای دوستان کر و لالم لذت میبرم... نمیخوام نا شکری کنم...

ولی ... واقعا دنیای جالبی دارن... در سکوت و آرامش به سر میبرن... البته شاید هم سخت باشه...

ولی... بهتره از سرو صدا و آشوب و دعوا و جنجال و هیاهو ...نگران

تازه... وقتی ماها زیاد هم حرف میزنیم... هم دچار سوء تفاهم میشیم بیشتر و هم نمیتونیم اون حرفایی که باید بزنیم رو هم بزنیم...

بعد مجبور میشیم همدیگر رو بزنیم... زبان

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/۱۱ توسط sarazita_jn

.

.

یکسری کلمات خیلی مهم هستن شنیدنشون...

و البته برای ما خانمها...

ولی آقایون انگار اصلا مهم نیست براشون و از یاد میبرن ادا کردن این کلمات رو...

" دوستت دارم "  از اون قبیل کلماته...

شاید گفتنش بدون احساس هم ناراحت کننده باشه... ولی نگفتنش خیلی ناراحت کننده تره...

.

.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۸۸/۸/۱۸ توسط sarazita_jn

.

.

از تمام زندگی چی میمونه؟

جز یک سری تجربیات تلخ و شیرین؟

پس چرا شکر بیشتر به کار نبریم؟

.

.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۸/۸/۱٤ توسط sarazita_jn

 

 

 

ستادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟ 

شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم. 

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟ 

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. 

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند. 

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آنها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است. 

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود. 

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باش

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/٦/۱۳ توسط sarazita_jn

در 15 سالگی آموختم که مادران از
همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات
پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف
فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت
انجام شود

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد
مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته
و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته
، محروم می کند

در 30 سالگی پی بردم که قدرت
جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده
چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛
بلکه چیزی است که خود می سازد

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت
زیستن ، در آن نیست که کاری را
که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه
در این است که کاری را که انجام می
دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از
زندگی چیزهایی است که برای انسان
اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که
چگونه نسبت به آن واکنش نشان می
دهند

در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین
دوست انسان و پیروی کورکورانه بد
ترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات
کوچک را باید با مغز گرفت و
تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق
می توان ایثار کرد اما بدون ایثار
هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم که انسان برای
لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد
از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را
نیز که میل دارد بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی
مساله در اختیار داشتن کارتهای
خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با
کارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم که انسان تا
وقتی فکر می کند نارس است ، به
رشد وکمال خود ادامه می دهد و به
محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ،
دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن
و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین
لذت دنیا است


در 85 سالگی دریافتم زندگی واقعا زیباست


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۸۸/٤/۱٥ توسط sarazita_jn

........................

 

عباس صفوی در شهر اصفهان از همسر خود سخت عصبانی شده و خشمگین می‌شود، در پی غضب او، دخترش از خانه خارج شده و شب برنمی‌گردد، خبر بازنگشتن دختر که به شاه می‌رسد، بر ناموس خود که از زیبائی خیره‌کننده‌ای بهره داشت سخت به وحشت می‌افتد، ماموران تجسّس در تمام شهر به تکاپو افتاده ولی او رانمى‌یابند.

دختر به وقت خواب وارد مدرسه طلاّب می‌شود و از اتفاق به در حجره محمدباقر استرآبادی که طلبه‌ای جوان و فاضل بود می‌رود، در حجره را می‌زند، محمدباقر در را باز می‌کند. دختر بدون مقدمه وارد حجره شده و به او می‌گوید از بزرگ‌زادگان شهرم و خانواده‌ام صاحب قدرت، اگر در برابر بودنم مقاومت کنی ترا به سیاست سختی دچار می‌کنم. طلبه جوان از ترس او را جا می‌دهد. دختر غذا می‌طلبد، طلبه می‌گوید جز نان خشک و ماست چیزی ندارم، می‌گوید بیاور. غذا می‌خورد و می‌خوابد.

وسوسه به طلبه جوان حمله می‌کند، ولی او با پناه‌ بردن به حق دفع وسوسه می‌کند. آتش غریزه شعله می‌کشد، او آتش غریزه را با گرفتن تک تک انگشتانش به روی آتش چراغ خاموش می‌کند. مأموران تجسّس به وقت صبح گذرشان به مدرسه می‌افتد. احتمال بودن دختر را در آنجا نمی‌دادند، ولى دختر از حجره بیرون آمد، چون او را یافتند، باصاحب حجره به عالی‌قاپو منتقل کردند .

عباس صفوی از محمدباقر سئوال می‌کند کهدیشب در برخورد با این چهره زیبا چه کردی؟ وی انگشتان سوخته را نشان می‌دهد. از طرفى خبر سلامت دختر را از اهل حرم می‌گیرد. چون از سلامت فرزندش مطلع می‌شود، بسیار خوشحال می‌شود. به دختر پیشنهاد ازدواج با آن طلبه را می‌دهد.

دختر نیز که از شدت پاکی آن جوانمرد بهت‌زده بود، قبول می‌کند. بزرگان را می‌خوانند و عقد دختر را براى طلبه فقیر مازندرانی می‌بندند و از آن به بعد است که او مشهور به میرداماد می‌شود و چیزی نمی‌گذرد که اعلم علمای عصر گشته و شاگردانی بس بزرگ هم چون ملا صدرای شیرازی صاحب اسفار و کتب علمی دیگر تربیت می‌کند.

 

 

................

 

آخه من عاشقشم.... چقدر ناز....


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/٤/۱۳ توسط sarazita_jn

 

وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی.. .

وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت میره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند...

وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی پروانه های مرده ات رو خاک کنی براشون مراسم روضه خونی بگیری و برای پرپر شدن گلت گریه کنی..

وقتی بزرگ میشی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیدی و تازه کلی براشون رقصیده ای..!

وقتی بزرگ میشی ، دیگه نمی ترسی که نکنه  فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه خورشید رو از نزدیک ببینی ...

دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی..

 وقتی بزرگ میشی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرها نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازی قدیم تو - اونقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی ...

 

وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمهات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده ...

فردای اون روز تو رو به خاک میدهند و می گویند : " خیلی بزرگ بود  "

ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی ، پس بیا و خجالت نکش و نترس!!! ...

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۳/٢٩ توسط sarazita_jn

.....

 

همیشه

از خوبیهای آدما

واسه خودت

دیوار بساز

پس

هر وقت

در حق تو

بدی کردن ،

فقط

یه آجر

از دیوار

بردار

 بی انصافیه اگه

دیوار خراب کنی

 

.....


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۸۸/٢/٢۸ توسط sarazita_jn

........

 

به گزارش ایسنا، اصول بیل گیتس به این شرح است:

اصل اول:

 در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.

اصل دوم:

              دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما انتظار                                  می‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید.

اصل سوم:

               پس از فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوق‌العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آن‌که بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.

اصل چهارم:

                اگر فکر می‌کنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم:

              آشپزی در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار «یک فرصت» بود.

اصل ششم:

                اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.

اصل هفتم:

               قبل از آنکه شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می‌رسد، ملال‌آور نبودند

 

..........

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/٢/٢٦ توسط sarazita_jn
درباره وبلاگ
خسته از دو رویی ها و دروع... انسانم آرزوست...
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



Blog Skin